تبليغاتX
بی خیال

خوب که فکر کنی میبینی بیشتر غصه هایی که خوردی واسه اتفاقایی بود که هیچ وقت نیوفتاد...

بازم یادت مییوفته سرت درد میگیره....

انگار همین دیروز بود...

شایدم حق با تو باشه...

من یه جورایی عجیبم...

ولی حیف که هر جور تفاوتی این روزا ارزش نداره...

هنوزم با خودم غریبم...

فاصله خوبو بد شده یه ثانیه...

واسه خودم دلواپسم...

واسه عمری که داره میگذره...

بی هدف...

پوچ...

نزدیک میبینم روزی که بگم سامی دیگه نمیتونی...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:48  توسط سامی  | 



یه چیزایی نوشتم رو کاغذ...

حرف خودم نیست...

زل میزنی به شباهت کلمه ی رو میز و کلمه ی توی سر...

واسه بعضی ها کوه عظیم منطق و شعورم...

کاش یه چیزی بودم واسه خودم...

قصه هایی که هیچ وقت شروع نمیشه...

انقدر یادم ندادن که من هم حالی دارم که میتونه خوب یا بد باشه...

...!اگه تو سر یه دو راهی وایسادی...من وسط یه راهی مونده ام!

نه من نمیخوام هیچی رو بدست بیارم...

خوبم!اما خنده ام نمیآد...

کاش بلد بودم که خودم رو به خواب بزنم...کاش...

من سخت نمیگیرم...

باور کن سخت میگذره...

نه!آدم ها اونقدر ارزش ندارن...

همه "همین "ان که هستن...باید واقعیتشونو قبول کنی...

چه خوب!...نه!نميگم اين كار رو نكن...

این زندگی رو از شر خودت خلاص کن...

حتما این کارو انجام بده...

مثل بقیه باش...

زود جوگیر شو...

اینو یادت باشه...

تو هر بحثی اونی که میخواد ادامه بده بازنده اس...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 2:25  توسط سامی  | 



اره یه مدت نبودم...

مثل همیشه نبود...

اتفاق زیاد افتاد...

عوض که نشودیم هیچ...عقده هامون بیشتر شد...

یه سال پیرتر...

چقدر داد زدیم امسال...

چقدر رنگی شدیم...

چقدر ترسیدیم...

چقدر گریه کردیم...

چقدر دروغ شنیدیم...

چقدر کتک خوردیم...

چقدر گقتن ملت...

چقدر گفتن دولت...

چقدر گفتن امت...

چقدر بی خبر بودیم...

چقدر ساده... باختیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:41  توسط سامی  | 



زدم همه بت ها را شکستم...


و تبر را بر دوش تو گذاشتم...


تو هم نامردی نکردی و...


همه چیز را اعتراف کردی...

متاسفم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:32  توسط سامی  | 



بعضی وقتها خیلی تنها می شم ...

غمگین می شم ...

دلم تنگ می شه ...

واسه همه چی...

واسه همه اونایی که یه روزی توی ذهنم ودلم بودند...

یه وقتهایی کم می یارم با همه قدرتی که دارم کم میارم ...

دلم میخواد گریه کنم اما قدرتش رو ندارم...

تموم صورتم درد می گیره ...

اما فقط چند تا قطره اشک ...

دلم می خواد قدم بزنم ...

گریه کنم ...

یکی هم باشه که گوش کنه...

دنیا بعضی وقتها آدامها رو زجر می ده...

غصه دار می کنه ...

خدایا...

دردم مي داني و چاره اش نمي کني...؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 1:5  توسط سامی  | 



از این زندگی متنفرم ...

دست تقدیر هممون رو هر جایی که میخواد میکشونه ...

ما هممون فکر میکنیم چقدر تو این سگ دونی نقش موثر داریم...؟

...که هیچ نقشی نداریم...

چقدر حقیریم که این بیرحمی و بی عدالتی روزگار یادمون میره ...

و بازم به این زندگی سگی دل میبندیم...

خدایا چقدر ما رو تنها ول کردی...

من ناراحت ترینم...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:54  توسط سامی  | 



من از

روز و شب

امروز و فردا

آغاز و فرجام

حق و ناحق

خوب و بد

پاکی و ناپاکی

خوشبختی و بدبختی

خسته ام.

گفتی خواب؟!!!

نه؛ من از خواب هم خسته ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:17  توسط سامی  | 



ما تو چشمامون اشک نیست ..خنده هم نیست ..ما تو چشمامون یه دنیا پنهونه ..

ما رو لبامون خنده نیست ... غم نیست ..ما رو لبامون حرف که خشکیده..

ما تو صدامون ترس نیست ..شادی نیست ...غم نیست..بغض نیست ..تو صدامون تو سکوت صدامون یه فریاده....

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:36  توسط سامی  | 



زندگی در هر کجای دنیا که باشی لگدت می زند...
زندگی در هر جا که تو باشی حضور دارد...
...
هر جا که هستی ...
هر جا که می روی...
هر کجا که می خوابی...
خود نگهبان خویش باش...
آرامش همیشگی نیست ...
بیقراری هم همیشگی نیست...
تو همیشگی باش...
.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:34  توسط سامی  | 



کاش می دانستیم زندگی کوتاست!

کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم!

کاش قلبی را برای شکستن انتخاب نمی کردیم!

کاش همه را دوست داشتیم!

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم!

کاش دل هایمان دریایی می شد!

کاش می فهمیدیم زندگی زیباست!!!

و لذت می بردیم تا نهایت!

کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد؟!

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود!

کاش همه مثل هم بودیم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:5  توسط سامی  | 



ديوارهاي اين قفس روح مرا خواهد كشت ...

خسته‌ام ، خسته از اين دنيا‌ي سياه و سفيد قلبم

و مردماني كه خاكستري را نمي‌شناسند ،

آبي آسمان را نمي‌بينند و بر سبز سبزه‌ها مي‌خندد.

خسته‌ام ، خسته از اين چشم‌هاي پر دروغ

كه پيشه‌ي‌شان فريب است و رسم‌شان نيرنگ.

خسته‌ام ، خسته از انتظار بيهوده .

خسته از نيامدن‌ها و رفتن‌ها و حتي از ماندن‌ها .

خسته از ماندن و بدين‌سان زيستن.

چرا اي آرامش زيباي هستي مرا در خود غوطه‌ور نمي‌سازي...

چرا روح من به تسليم رضا نمي‌دهد ؟ چرا ذليل نمي‌شود؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:5  توسط سامی  | 



میدونین من اصلا از سلام کردن خوشم نمییاد...

چون کلا با چیزای تکراری حال نمیکنم...

چند روزه داره به نتیجه جالب میرسم...

هر چند هنوز اثبات نشده.ولی ارزش گفتن داره...

فکر کن مجبور باشی به دیدن بی هدف بی فردایی...

یا هر چیزی که توش بی به کار رفته باشه...

به این نتیجه میرسی که خدا مارو ساخته واسه سر گرمی خودش...

یه نوبسنده فقط یه بار داستان خودشو میخونه...

من خدارو تو وجودم یه نویسنده دیدم...

شاید اگه من بودم بهتر مینوشتم...شاید

بزار بگم چرا مینویسم مثل یه روانی...

خدایه روح سفید بهم دادی...

پرورش کرد تو محیط سیاهی...

میدونی که من بی تقصیرم...

اراده...؟؟؟

میدونی که خیلی وقته مرده...

شاید مشکل جا ی دیگس...

هیچ کس به عادی بودن راضی نیست...

میگن زتدگی جنگه.. موبارزس...

مگه حتما چیزی رو که نداری باید به دست بیاری؟؟؟

یعنی حتما باید تجربه به دست بیاری تا شکست نخوری...؟؟؟

تکلیف ما چیه که وقته تجربه کردن نداریم...؟؟؟

یاد گرفتم از تجربه کسی استفاده نکنم...

چون مثل خوردن ادامس جویده شده میمونه...

هر چند همون مزه رو داره...

پس بهتره شکست بخوری تا تجربه کنی...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:58  توسط سامی  | 



یک سال گذشت...می توان گفت سه سال گذشت
چیزهای بسیار تغییر کردند
دوستان همه و همه به نوعی که رنجش برایم باقیست تغییر کردند
تقویم عمر من با همه پستی هایش بی هیچ بلندی از جلوی چشمانم گذشت
کمی که به آینده خود می نگرم خواری و ذلت بی حد خود توسط افکار و احساسات خود را می بینم
به این نتیجه می رسم ای کاش در کما بودم شاید رنج کمتری می کشیدم!!
کاش چهار سال پیش معنی ادامه زندگی برایم بی معنا می شد و به واقعیت می پیوست!
کاش....
کاش....
دانشگاهی که جز سراب نیست!
افرادی که قطره قطره به تشنه آب می دهند تا شاید زنده بماند
و تنها من مانده ام در این سرای پر گناه بی هیچ یاری دهنده و پشتوانه ای!!!
ولی این را همیشه گویم و خواهم خواند:
"
اگر تنهای تنهایان شوم،باز هم خدا را دارم"

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:27  توسط سامی  | 



رفیق من سنگ صبورغم ها...

به دیدنم بیا که خیلی تنهام...

هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم...

چه دنیای رو به زوالی دارم...

مجنونمو دل زده از لیلی ها...

خیلی دلم گرفته از خیلی ها...

نمونده از جوونیام نشونی...

پیر شدم پیر تو ای جوونی...

 

تنهای بی سنگ صبور...

خونه ای سردو سوتو کور..

توی شب هات ستاره نیست...

موندیو راه چاره نیست..

اگر چه هیچ کی نیومد سری به تنهایت نزد...

اما تو کوه درد باش...

طاقت بیارو مرد باش...

 

اگر بیای همونجوری که بودی...

کم مبیارن حسودا از حسودی...

صدای سازم همه جا پر شده...

هرکی شنیده از خودش بیخوده...

 

اما خودم پر شدم از گلایه...

هیچی ازم نمونده جز یه سایه...

سایه ای که خالی از عشق و امید...

همیشه محتاجه به نور خورشید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:10  توسط سامی  | 



بهترین شب ها اونایی اند که یادت نمی یاد چه غلطی کردی...

بهترین شب ها اونایی اند که رو هوایی...

بهترین شب ها اونایی اند که یادت نمی یاد به کی گفتی آره به کی گفتی نه...

 

بهترین شب ها اونایی اند که به فردا صبحش فکر نمی کنی...

 

بهترین شب ها اونایی اند که هیچی دیگه برات مهم نیست...

 

بهترین شب ها اونایی اند که پیش کسی که دوستش داری هستی..

 

بهترین شب ها اونایی اند که دوستهای خوبت پیشت هستن نه اونایی که تظاهر به دوستی می کنن..

 

بهترین شب ها اونایی اند که صبحش نباید بری سر کار..

 

بهترین شب ها اونایی اند که یه شام خوش مزه داری.. ..

 

بهترین شب ها اونایی اند که یه دوست خوب می رسوندت خونه...

 

بهترین شب ها اونایی اند که نباید به هیچگی بگی تا حالا کدوم گوری بودی.. ..

 

بهترین شب ها اونایی اند که تا میای خونه هنوز کلت به بالشت نخورده چشمهات هم می ره...

 

بهترین شب ها اونایی اند که خواب هیچکی رو نمی بینی..اینجوری صبح دلت برا هیچکی تنگ نمی شه..

 

بهترین شب ها همونایی اند که می گی خدایا این دفعه رو صبح نشه...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:10  توسط سامی  | 



گاهی اتفاقاتی می افتد که نمیدونی که چه واکنشی نشون بدی....

خیلی سخته مدتها منتظر چیزی باشی و در نهایت ان را از دست بدی...

وقتی امید نیست زندگی هم نیست زندگی معنی نداره...

می خوای خودتو را با هر چیز سرگرم کنی تا همه چیز را فراموش کنی ...

وقتی تنها می شی همه چیز دوباره تکرار می شه...

مثل یک فیلم در جلوی چشات...

ای کاش از همچی رها میشدم...

به هیچ چیز فکر نمی کردم ...

زندگی خیلی پوچه...

هر روز تکرار و تکرا ر...

بی امید...

با ترس  ...

ای کاش .من هم کمی جرات داشتم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9:41  توسط سامی  | 



یه روز عادی...

صبح حول حوش ساعت 10 مثل همیشه از خواب بیدار شدم...

تو ذهنم گشتم دنباله یه کار تازه ...

مثل همیشه چیزی به ذهنم نرسید...

یه لیوان اب خوردم...

یه نگاهی به یخچال...

چیزایی که الان به درد میخورد...

کره...

پنیر و خامه...

تو یه ثانیه فکر سوار کردن اینا رو هم و درست کردن چایی از تو ذهنم رد شد...

دیدم صرف نمیکنه...حوصلشو ندارم...

بیسکویت ساقه طلایی رو میز خود نمایی میکرد...

هر چند 3 تا بیشتر توش نبود ولی مشکل منو حل کرد...

برگشتم تو اتاق...مثل همیشه پشت کامپیوتر...

یه چرخ کوتاه تو نت...همراه با اهنگ عشق 2 حرفی محسن چاوشی...

بیدار شدن پدر پر کار و گفتن جمله ی تکراری تو کی میخوای ادم بشی در جواب صبح به خیر من...

فکر کنم حافظه کوتا مدتش دچار مشکل شده...چون روزی 2 تا 3 بار اینو میگه...

حول حوش ساعت 12 صدای اگزوز با مخلوطی از صدای سیستم که به مرور داره زیاد میشه...

چنتا بوق ممتد...

یه سرچ سریع که کی میتونه باشه...؟؟؟ ..هرچند زیاد مهم نیست...

یه چشم به هم زدن تو ماشین ...

یه سری حرف حساب از هیچکس با بوی سیگار...

یه تکون شدید همراه با فوشه خوارو مادر به شهر داری(فکر کنم یه سرعت گیر جدید بود)

دنباله یه مسیر بهتر...

اتوبان...

فکر کنم چمران جنوب...

لاین وسط دنباله پایه واسه کل کل...

خیلی زود پیدا شد...

یه هاچ بک مشکی...

ارتفاع: در حد جارو کردن زمین...

رینگ : اسپورت 5 پر...

چراغ عقب: فوردی...

چراغ جلو: گلفی...

شیشه : دودیه60 درصد...(شک ندارم)

صدای اگزوز :بم...

یه نور بالا کافیه واسه شروع بازی...

حاجی این کارس هیچ رقم راه نمیده...

نه داداش میگیرمش...

یه لایی خیلی ریز و دید زدن قیافه راننده تو اینه بغل...

نتیجه کلی:تبدبل شدن 20 لیتر بنزین به دود و گرما...

نتیجه اخلاقی:دست بالا دست زیاده...

ساعت : حول و حوش 2:30

وضعیت معده:خالی...

در به در دنباله ساندویچی...

طبق معمول جای همیشگی ( ساندویچ هایت سر سهروردی)

داداش 2 تا هات داگه مخصوص با نوشابه...

چقدر میشه؟؟

با لحجه ترکی...4 تومن...فقط میخواستم بگم طرف ترک بود...(سو.تفاهم نشه)

با 4 تا گاز ساندویچ نیست شد...

ساعت 5

توی حال روی مبل جلوی تلویزیون...

بالا پایین کردن کانالای..............

و دست اخر pmc...

ساعت 6

کارای صبح تموم شد...

بیکاری بد جوری خفتمون کرده...

یه زنگ به برو بچ...

داداش فردا پایه دانشگاه هستی...؟؟/

نمیدونم فردا یه کلاس بیشتر ندارم...

حسو حالش بود یه ندا بده بریم....

ساعت 8

خبری از شام نیست...

فکر خوردن ساندویچ ادمو سیر میکنه...

طوری که حالت تهوع میگیرم...

2 تا نیمرو با یه قاشق رب کنارش...

از جلوی اینه رد میشم...

تو دلم میگم مردم چی فکر میکنن با من میچرخن...

یه نگاهی به خط ریش...

چقدر پهن شده...

بهتره واسه فردا نازکتر باشن...

فکر خوبیه واسه ۲ ساعت وقت تلف کردن تو دستشویی

ساعت حول حوش 10شب...

کار خط ریش به فاز اخر رسید...

یه نگاهی به سمت راست بعد به چپ...

و ارزوی پوچه همیشگی که این 2 تا خط مثل هم بشن...

بازم نشد ولی ناراحت نمیشم چون هیچ وقت با هم دیده نمیشن ...

پس احتمال مقایسشون خیلی کمه...

ساعت 11...

دنباله یه بهونه واسه پیچوندن دانشگاهه فردا...

یه قرصه خواب اور...

یادم نمی یاد بعدش چی شد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:14  توسط سامی  | 



یه جوری شده این روزا. احساس می کنم دارم به روزمرگی می رسم...

هیچ اتفاقی نمی افته. اگه هم بیفته جالب نیست...

همه چیزا تکراریه...

از کسی خبری نیست...

به قول یکی... اگه میشد از بالا به اتفاقا و تحرکات آدما نگاه کرد می دیدیم که همه دارن بدون هیچ حس و خوشحالی ای اینور و اونور میرن.. سر هم کلاه میذارن.. یه جا رو درست می کنن ولی به جاش یه جای دیگه رو خراب می کنن.... زندگی همه شده مثل کارتون پت ومت!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:7  توسط سامی  | 



  نمی دونم به این جمله اعتقاد داری یا نه ؟

به این که هر کسی توی زندگی دردهای خودش رو داره و هیچ کس حتی اونی که با تو صمیمی ترینه مثل تو نیست٬

گاهی نمی تونه واقعآ شریک دردهای تو باشه . دردهای روح تو ٬ همونایی که بهشون گره های روحی

می گن یا حالا هرچی..(اسمش مهم نیست)

   (هیچ وقت از چیزی صد در صد مطمئن نباش!)

به چی ؟ ! خوب به همین جمله دیگه .. از کجا معلومه؟ از همونجایی که می گه :

« در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را در انزوا....................»

بگذریم ...بیا حرف خودمون رو بزنیم .

  یه وقتایی آدم بدجوری تنهاست . نه این که کسی دور و برش نباشه ٬ نه ٬ منظورم تنهایی از یه نوع

دیگس . وقتی که یه چیزایی توی دلته که هم دوست داری مثل زخمی کهنه که چرکی شده سر باز

کنه و هم یه جورایی توی دنیای بیرون کسی رو اونطور نمی بینی که حرفت رو بفهمه ٬ که دردت رو

بفهمه  . آخ از این دردای کهنه ! ..........

اما هیچ اشکالی نداره ٬ غصشو نخور چون بقیه هم مثل تو هستن ٬ آخه:

هرکس صلیب خودش را به دوش می کشه

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 20:13  توسط سامی  | 



یه چیزایی میگم سعی کن یادت بمونه...

یادت باشه تلاش منظم همیشه پاداش دو برابر نداره...

یادت باشه تا میتونی ساده باشی...

یادت باشه دنیا 2 روز نیست...(اگه خوش باشی)

یادت باشه هر کی که میره خاطراتشم با خودش میبره...

یادت باشه ارزوهات رو یاداشت کنی...

یادت باشه مرگ خیلی بی رحمه...

یادت باشه بدی دیگران...

یادت باشه تنها چیزی که تو اون دنیا سنجیده نمیشه مرام ادمه...

یادت باشه راحت ترین کلمه دنیا 2 حرف داره...نه

یادت باشه از تو بهتر خیلی هست...

یادت باشه منتظر عشق نمونی...

یادت باشه یه روز جهنم می ارزه به 100 روز بهشت زورکی...

یادت باشه اصالت خریدنی نیست...

یادت باشه گرفتار ذهنت نشی...

یادت باشه زندگی اجباره...

یادت باشه حق گرفتنیه...

یادت باشه از هر دستی بدی از همون دست میخوری...

یادت باشه اونی که قبل از تو شروع کرده همیشه جلوتره...

یادت باشه پدر مادر همیشه نیستن...

یادت باشه گرگ هیچ وقت توبه نمیکنه...

یادت باشه بی ابرویی بهتر از التماسه...

یادت باشه امدن راحتر از رفتنه...

یادت باشه رفیقای قدیم و جدید رو یکی نکنی...

یادت باشه خاطره موندنی نیست...

یادت باشه حرف از باد هوا هم سبکتره...

یادت باشه لبخند بیشتر ار هزار معنی داره...

یادت باشه وقتی کم میاری که مغرور شدی...

یادت باشه به خودت دروغ نگی...

یادت باشه هیچ کاری اون طور که به نظر میرسه ساده نیست...

یادت باشه هر چیزی که بتونه خراب بشه تو بدترین زمان خراب میشه...

یادت باشه وقتی همه چی خوب پیش میره که یه چیزی از قلم افتاده...

یادت باشه همه خوب ها تصاحب شدن...(در غیر این صورت حتما دلیلی داره)

یادت باشه زیبایی و معصومیت با هم تناقض دارن...

یادت باشه یکی همیشه نیست که یادت بندازه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 14:25  توسط سامی  | 



تا حالا به کسی سواری دادی؟؟؟

بزار یه کم روشنت کنم...

واسه یه دوست یه کاری انجام میدی...

به حالت پیش مییاد...

1. کارش راه مییوفته...

تو خوشحال میشی میگه یه کاری واسه رفیقم کردم...یه ثوابی هم بوردم...

حالا فکر میکنی اون چی فکر میکنه...؟؟؟؟

چه ادم با معرفتی...

اصلا فکر نمیکردم کارمو درست کنه...دمش گرم...به این میگن رفیق...

نه پسر از این خبرا نیست....

تو خودش میگه عجب خر نفهمیه...

رفیقشو میبینه میگه کجایی داداش یه خر گوش دراز پیدا کردم...

طرفم میگه خدا شانس بده...

2. کارش راه نمییوفته...

تو سعی کردی...یعنی هر کاری میشد کردی..ولی نشد...

حالا اون چی فکر میکنه؟؟؟

از اولم میدونستم کاری از این نمییاد...

تابلو بود داره دروغ میگه...

اصلا خودش کار مارو خراب کرد...

مردم چه بد شدن...چش ندارن ببینن ما داریم میریم بالا...

اره اولش فکر نمیکنی که داری سواری میدی...

میگی بزار بنده خدا کارش راه بیوفته ما که بخیل نیستیم...

بعضیا معنی بعضی چیزارو نمیدونن...

برای مثال:بچه باحال..بچه با معرفت...اخر مرام...خراب رفیق

هر وقت اینارو از چند نفر شنیدی به یه چیزی شک نکن....؟

به اینکه یه اسب سواری بده درجه یک شدی...

اون وقته که 2 ترکم سوارت میشن...

یه چیزی که میتونم به جرات بگم...

یکی از سرشناس ترین ادما در سواری دادن خودم هستم...(نمیدونم بده؟؟؟خوبه؟؟؟)

پس بیا به هم یه قولی بدیم...

به کسی سواری نده ولی به هر نحوی که دوست داری کمکش کن...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 0:46  توسط سامی  | 



میدونی سکوت از چیه؟

هیشکی نمیدونه که...

از بی صدایی نیست...

از بی دردی نیست...

از نبودن بغض نیست...

از عادت هم نیست...

از روزمردگی و فراموش شدن...

از بی حوصلگی...

از دل تنگی...

از شنیده های زور...

از روزهای تکراری...

از لحظه های پوچ...

از بی حادثه بودن زندگی...

از همیشه پایین بودن...

از تفاوت های منفی...

از انتظار هیچ کشیدن...

از نداشتن حرف تازه.................

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 23:31  توسط سامی  | 



فکر کن که داری میمیری...

من که فکر نمیکنم...

مطمنم که اون لحظه میخوام برگردم...

احتمالا گریم میگیره...

احتمالا خیلی میترسم...

فکر کنم خیلی حال بدی باشه...

یه روزی میرسه که همه سالهای پشت سرت میشه یه ثانیه...

هر چی بیشتر وابسطه باشی ترسش بیشتره...

حالا هر کی میخوای باش...

جرات داری.؟بسم الله...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 23:54  توسط سامی  | 



دیروز...امروز...

فکر میکنی فرقی میکنه...

واسه من که نه...

واسه کپی کردن زندگیم یه ورق بیشتر نمیخوام...

همش تکراریه...

روزا میگذره عین هم...

فقط یه چیزایی بیشتر میشه...

فاصله ها...

کینه ها...

احساس سنگینی میکنم...

خون تو رگام شده مثل قیر...

سیاه..

سنگین...

بی حرکت...

تو زدن حرف تکراری استاد شدم...

تو گفتن نمیتونم پروفسور...

شادم که باشم بازم تلخی دارم...

دست خودم نیست یه چیزی کم دارم...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 1:20  توسط سامی  | 



ارزو...

ارزوهای من انقدر کوچیکه که خجالت میکشم به خدا بگم...

فکرشم ادمو به خنده میندازه...

یه وقتایی یه چیزایی یادم میره...

فکرهای کثیفی به ذهنم میرسه...

قبلا این جوری نبودم...

یه چیزایی میاد تو ذهنم...

با یه اشاره میرم تا ته خط...

میبینم هیچی نیستم...

توقع زیادی؟؟؟

نه توقع زیادی ندارم...

از خودم طلبکارم...

دارم از چی فرار میکنم؟؟؟

خیال...خواب...ارزو؟؟؟

زندگی همینه...

تو واقعیت نمیتونم باهاش کنار بیام...

میخوام تو خیال باهاش بجنگم...

اره دارم تو خیال باهاش میجنگم...

چون فقط تو خیال زورم بهش میرسه...

تو واقعیت به چیزایی که میخواستم نرسیدم...

همیشه تو انتظار...

تردید...

شکست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:18  توسط سامی  | 



اگه یه روزی...یه جایی...یه وقتی

فکر خودکشی زد به سرت...

بدون که هنوزجرات زندگی کردن داری...

میدونی چرا؟؟؟

چون خودکشی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی جرات میخواد...

میگی نه؟؟؟

بورو رو یه پل هوایی...به زمین نگاه کن...

میرسی به حرف من...

از اونجا به خدا نزدیک تر هستی...

شاید زودتر برسی...

ولی تضمینی واسه رسیدن نیست...

یعنی اگه پریدی جسمت با اسفالت اتوبان یکی شد...بعد خبری از روحت نشد ...

تکلیف چیه؟؟؟

بعدش که همه میدونیم چی میشه...

لباس مشکی...

چند قطره اشک...

جوان ناکام...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 10:43  توسط سامی  | 



تو خیابون راه میرم بدون امیدی به فردا...

تو هر راهی میرم میبینم راه بنده...

عقده ها توی سینم میاد بیش از اندازه...

این دود نیست که داره منو از نفس میندازه...

اعتقاد دارم من به سیاهی...

صاحب الزمان میشه امشب اینجا بیایی...؟

اینجا همه به فکر خودشونن...حتی من

همه بدبین...

از دست رفته خاطره...

باطن مرده ظاهر زنده...

ظاهرساز باش...اخه نفست مرده...

دیگه بسه دعا به درگاه خدا...

خدا اون بالا نشسته...

چشماشو بسته...

قسمت این بود که باشیم تو شهر هرت...

شهری که واسه دکتر رفتن پارتی میخواد...

شهری که 2 سال باید بری سربازی...

شهری که خنده جرمه...گریه محترم...

شهری که جوونی معنی نداره...

از قدیما گفتن از ماست که بر ماست...

خدایا این شهر چقدر اشناست...

اینجا نفس زیاده واسه زیر ابی رفتن...

مردهای این شهر خیلی وقت رفتن...

وعدهای دیدار:سر پل صراط...

ورودی:نامه کتبی از منکرات...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 11:18  توسط سامی  | 



خیلی آرزوها داری
اونقدر که اگه قرار باشه بنویسیشون تبدیل میشه به یه کتاب
از بزرگیات شروع شد
اولین آرزوت یادت نیست
چون از آرزو کردن تا برآورده شدنش چیزی نگذشت
دومیشم یادت نیست , چون تا خواستی , داشتی
سومیشم همینطور , چون قبل از خواستنش , داشتیش
بقیه شم مهم نیست , چون نه هیجانی داشت , نه لذتی
فقط دل خوشکنکی دو سه روزه بود
حالا دلت گرفته

یاد قدیما میوفتی...

چه راحت فکر میکردی...

چه راحت تصمیم میگرفتی...

چه راحت میخندیدی...

احساس میکنی دنیا داره کوچیک میشه...

دل خوش این روزا چه گرون شده...

وضعیت مرامو معرفتم که معلوم نیست...گه گاهی میشه پیدا کرد...

دوست داری برگردی به عقب...؟؟؟

فکر کردی خونه خالس؟؟؟

خیالتو راحت کنم این جاده یه طرفس...

چیه جا زدی؟؟؟

فکر کردی هر کی میتونه بگه وایسا دنیا من میخوام پیاده شم...

نه پسر کور خوندی...

فقط یه راه هست...

درو باز کن بپر پایین...

هر چند که میدونم وجودشو نداری.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 7:9  توسط سامی  | 



خوب.آدم خوبیه.مشخصه.مگه نه ؟

این مثل بقیه نیست.شاید باشه.اما یه جورایی فرق می‌کنه. پس خوبه.

ای بابا! کجا گذاشت رفت؟ این یکی که اینطوری نبود. دلیلیش؟‌ دلیل که نداره بیشتر شبیه بهونست،اما نه،آدم خوبیه راست می‌گه ،به واقعیت نزدیکه ، شاید هم به حقیقت ، باشه، قبوله،مسئله‌ای نیست. پس چرا حرف خودشو گذاست زیر پا؟!!! پس ادم خوبی نبوده،شاید هم آدم نبوده،وجدان نداشته. دبیا،یعنی بازم من اشتباه کردم؟ آخه چند بار اشتباه؟ مگه می شه؟ نه، آدم خوبی بود.

بود ؟ پس حتما الان نیست.

- نه بابا

 ، آخه چرا دوروغ ؟؟
کدوم دوروغ؟‌ مگه آدمه خوب دوروغ می گه؟!‌ نه، پس دوروغ نبوده .

ــ شرایط؟؟؟
نه،خودمونو که نمی‌خوایم خر کنیم،شرایط حدودا یکی بوده. شاید هم من درک نمی‌کنم.این احتمال وجود داره ؟‌‌
آره،حتما وجود داره،اما اگه کسی تورو به عنوان کسی که همیشه میدرکه قبول داشته باشه،بازم این احتمال سر جاشه ؟
نمی‌دونم.خیلی وقته ریاضی و فیزیک نخوندم، یادم رفته اینا،شایدم ترجیح دادم فراموش کنم،نه.احتمالا این گوشه موشه‌ها بایگانی کردم که هر مدت یادم میفته،پس یادم رفته،اه ول کن ، می دونم به اینجا برسه اینو می‌گه(چند خط بالا، پایین. بذارید به حساب فراموشی)

در هر صورت برای من تموم شده،اما آخه، آخه هم که نداره.

دو راهیه که باید راه سوم رو انتخاب کنی.

خوب .الان باید سعی کنم که بخوابم. اما اول باید راه سوم رو پیدا کنم که چند سالیه دیر شده، میبینمت هروقت پیداش کردم.باشه ؟ فقط یادت باشه.اگه ندیدمت حلالم کن،چون نمی‌دونم جند سال دیگه هم مونده تا..

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 1:41  توسط سامی  | 



میخوام یه چیزهایی بگم ...دوست دارم یادت بمونه.

هم یاد من هم یاد تو...

یادت باشه به هیچکس وابسته نشی...

یادت باشه هیچ چیز تو این دنیا اهمیت نداره...

یادت باشه فقط به خدا دل ببند(اگر هم نشد باز هم خیالی نیست)

اصولا بلد نیستم چیزی رو حفظ کنم یا باید بفهمم یا اصلا هیچی...

پس سعی کن بفهمی...هر چند که خیلی چیزا اصلا ارزش فهمیدن نداره...

اگه میخوای همیشه با کلاس باشی باید زود بمیری...سن دقیق نمیتونم بدم ولی 23 تا 27 از نظر من عالیه...

سعی کن دوستانتو از بین اشغال ترین و عوضی ترین ادمها انتخاب کنی...(هر چی مزخرف تر باشن بهتره)

میدونی چرا؟؟؟چون وقتی بمیری خیالت راحته که 4 نفر ادم عوضی مییان سر قبرت میگن عجب ادم نازنینی بود.(شک نکن گریه هم میکنن)

در کمال خونسردی زندگی کن... حتی اگه همیشه می بازی...

میدونی چرا؟؟؟چون به یه جایی میرسی که دیگه هیچی واسه باختن نداری... از اینجا به بعد برنده ای

بین دوستانت اگه همه خوبن تو بد باش... اگه بدن تو خوب باش...

تو دعوا سعی کن مشت اولو تو بزنی بعدش هر چی کتکت خوردی خیالی نیست...(تجربه شخصی)

دروغ های دوستاتو تحمل کن ... شاید یه روزی مجبور بشی دروغ بگی(سعی کن تا میتونی نگی)

از اونجایی که هیچ امیدی به فردا نیست به فکر اینده نباش...

اگه تو خوانواده پسر کوچیکه هستی احتمال اینکه زود تر بمیری بیشتره...(راجب دختر ها چیزی نشنیدم)

ادمهای چاپلوس همیشه خوش شانس هستن(اگه بد شانسی هنوز هم دیر نشده)

تو هر کاری وقتی عقبی وا سه جبران جوش نزن(شک نکن اگه خونسرد عمل کنی و حرص نزنی جلو مییوفتی)

با کسی که حال نمیکنی مثل ادامس رفتار نکن...فکر کن داری سیگار میکشی ..بزار خوش تموم میشه...

تو دانشگاه سعی کن ردیف اخر بشینی...طوری که پست سرت هیچی نباشه جز دیوار...

همیشه سعی کن کم حرف بزنی....(اگه چیزی میدونی لازم نیست حتما بگی)

همیشه سعی کن همه تورو یه ادم ساده بدونن...(منظورم حالو نیست)

به اونی که یه کاریو یه روز زودتر از تو انجام داده احترام بزار(هر چند که ممکن تو بهتر باشی)

و حرف اخر اینکه...

وقت غزیزت رو صرف خوندن این جور مزخرفات نکن.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 0:55  توسط سامی  | 



بی خیال